بچه ها تا حالا قصه ی حسن کچل رو شنیدید؟ شنیدید البته نه بطور کامل. اشتباه نکن، همون حسنی ای که به مکتب نمی رفت اگه می رفت جمعه می رفت رو میگم. آره خودشه.

یه روز از روزهای خدا کنج خونه نشسته بود. بی حال و سست. مثل همیشه تنبل. مثل همیشه بیکار. دیگه ترفند های مادرش هم برای به بیرون کشیدنش از خونه فایده ای نداشت.

همون جور که نشسته بود یک دفعه با خودش گفت: پسر آخه تا کی می خوای الاف کنج خونه باشی. پاشو یه فکری به حال خودت بکن. کل ایران فهمیده که تو تنبلی. با خودش گفت: پسر بابات که از صبح تا شب جون میکنه وضعش اینه و حقوق بخور نمیر هم به زحمت گیرش میاد وای به حال آینده ی تو که نه کاری بلدی و نه سواددرست و حسابی داری!

یک لحظه صدای پدرش تو گوشش پیچید که میگفت: بچه درس بخون. بخون تا مثل من نشی. بخون تا آقای خودت باشی. تو درس ت رو بخون من ازت هیچی نمی خوام...

به خودش گفت باید درس بخونه. خودشو به آب و آتیش زد. جمعه ها که سهل بود بقیه ی روزها و شبها رو خوند تا رسید به کنکور! بیچاره بابای حسن. بیچاره نمی دونست که اون نصیحتی که چند وقت پیش نه از آگاهی بلکه به تقلید از کدخدا به پسرش کرده بود اینجا اینجوری یقش رو بگیره! چون مثل کد خدا پولی نداشت که حسنی رو به کلاس و ... بفرسته. خلاصه. حسنی می خواست به دانشگاه بره. هر جوری که شده. می گفت به من ربطی نداره باید برم دانشگاه. بیچاره نه اونقدر باباش پول داشت تا به دانشگاه پولی بره و نه درست و حسابی درس خونده بود تا به دانشگاه دولتی بره! خلاصه. زد و وارد یکی از همین دانشگاه ها که تلفیقی از این دو بود رفت.

بازم برگشت به همون دوران. حسنی شد و کنج خونه؛ البته با این تفاوت که بعد 4 ماه بایستی ده بیست کتاب قطور رو پاس کنه! بازم جمعه ها به مکتب می رفت؛ با این تفاوت که الان دست خودش نبود و مکتب فقط جمعه ها واسش کلاس داشت!! به هر طریقی با زحمت زیاد لیسانس رو سر 4 سال گرفت. با خوشحالی هرچه تمام بر گشت خونه. این بار خواست با ترفند مادر ، خودش رو غافل گیر کنه. از تو حیاط سیب ها رو چید( این بار مسیر سیب ها به طرف خونه بود نه بیرون!) تا رسید به دانش نامش. مادر سیب ها رو دنبال کرد و رسیبد به مدرک حسنی ما؛ آقا خوشحال نشد که هیچ بلکه با لحن اندوه ناکی گفت: این همه مدک جون کندی تا لیسانس بگیری؟ برو پسر کدخدا رو ببین. هم بازیت رو میگم. چوپان دروغ گو رو.، همون چوپون تو این مدت فوق لیسانس گرفته و تو هم... واقعا که... برو ببین مدرکش رو نگرفته کار میکنه. تونل ورودی ده رو داره اون میسازه و بعد از ظهر ها هم میره پی چوپونیش. دو شغله است. تو بی دست و پا هم حتی یکی پیدا نکردی!

حسنی ما هم ناراحت به کنجی خزید.داشت به حرفهای مادرش فکر می کرد. راست هم میگفت.آخه چطور زود تر ازاین... تازه داره کار هم میکنه!! اونهم دو تااااااا

بعد مدتی تو ده بلوایی افتاد. داد و هوار دهقان فداکار(عموی حسنی) دم در کد خدا بلند شد. داد و هوار راه انداخته بود که تونل ریزش کرده و اگه اون نبود مردم کشته شده بودند. کد خدا بهش گفت: ای کاش تو هم تو قطار بودی و الان جلوی من اینجوری زبون درازی نمی کردی!! یا شاید اون کتکی رو که خوردی واست کم بود؟ حالا خوبه پسر من این تونل رو ساخت می خواستی بدین دست برادر زاده ی بی خیالت؟ دهقان فداکار حرفی برای گفتن نداشت. شاید هم خودش چیزی نگفت.

به هر حال. حسنی که به دانشگاه عادت کرده بود نتونست تو خونه بشینه و مدام دنبال این استاد و آن استاد میگشت و گدایی پرژه می کرد! آخر سر هم یکی از استاد ها سرش رو شیره مالید و چندر غاز پول کف دستش گذاشت و گفت این هم سهم تو از این طرح مشترک!!

آخر سر تو دانشگاه با کبری آشنا گشت. کبری بهش گفت که تصمیم بزرگی گرفته و می خواد انصراف بده و بره دنبال کار. حسنی و کبری ازدواج کردند. زندگی شیرین بود. کبری به مدرک حسنی تو در و هم سایه میبالید و حسنی هم با حقوق کبری زندگی را گذروند.

بالا رفتیم ماست بود ، قصه ی ما راست بود

پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما دروغ بود!!

قصه ی ما به سر رسید، بی خیال این کلاغ بیچاره شین. چیکار دارین به خونش رسید یا نه. به ما چه!!